دیگه بیدار نمی شی با نگرانی یا با تردید که بری یا که بمونی!

بچه های فامیل، آدم های زیادی نبودند، همه را که جمع می کردی میشد تو و من!

بعدها فرهاد و ارسلان هم آمدند، ارسلان با دو بنده جین اش که حساب نمی شد، فرهاد هم  که همیشه نخودی بود، پس باز هم من می ماندم و تو!

ظهرهای داغ تابستان که حیاط رفتن ممنوع بود، تو دردسرش را می خریدی و دایی حمشید را قال می گذاشتی، صبح ها هم من، جای سوراخ توپ، روی شیشه راهرو را برای آقاجان، ماسمالی می کردم.  آخر شب هم باز من می ماندم و تو که یاد گرفته بودی با تیردروازه های شب رنگت به من پز بدهی!

عاشق هم که شدی، سرت را روس همان بالشتی گذاشتی که مامان بتول جلوی تلویزیون برای من گذاشته بود. به ازایش لیوان های نوشابه تو، در تمام مهمانی ها ازآن من می شد.

تا اینجای کار بی حساب بودیم امیر.

تا پریروز که بابا گفت تو رفته ای، بدون من، بی خداحافظی و درنگ!

من صبر می کنم اما...

همیشه یکی طلب من باقی می ماند!

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
حمیدرضا

آنها همیشه می‌روند، بی‌خداحافظی و درنگ.

baran

baba sadaf. ma ke mordim. ye kam vazehtar begoo

zeinab

سپاس خدائى را كه نعمت وجود محمد صلى الله عليه و آله را بما ارزانى داشت، نه بر امم گذشته و قرون در نوشته؛ به آن قدرت خود كه از هيچ چيز به هر بزرگى كه باشد فرو نمى‏ماند، و چيزى به هر خردى كه باشد از آن فوت نمى‏گردد.وبلاگ نازی دارید.خیلی جیخل. به وب منم سر بزنید.جیخلی میشم.

parham

eshghe ghadimie ma enghad b derang va taamol raft ke forsate zari ra ham az ma darigh kard